سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روزت مبارک ...!

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/9/16 12:46 عصر


تا حالا یه بچه مارمولک دم بریده تحصیلکرده رو تو پلاستیک پرس شده دیدی؟
اگه ندیدی یه نگاه به کارت دانشجوئی ات بنداز!
روزت مبارک دانشجو!!!
(یک کلام از مادر عروس!)




کلمات کلیدی :

دستنوشته خاتمی!

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/9/16 11:30 صبح


دستنوشته ای از آقای خاتمی برای حقیر!

این عکس صرفا برای گل قلی در اینجا به نمایش گذاشته شده و

جنبه قانونی ندارد.

گل قلی عزیز اینو برات گذاشتم تا بعدا ادامه بحثمون را داشته باشیم

البته اگه دیگه بحثی مونده باشه!!!

هه هه هه !




کلمات کلیدی :

پیشکش او که....! (2)

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/9/15 11:30 عصر

اینم یه تقدیمی جالب که آقای مهندس برام فرستادن:

تقدیم به زهرا و سوزان برای خونسردی، درک و حمایتهاشون در روند تالیف این کتاب، که شامل ساعتها به عهده گرفتن امورات خانواده از طرف آنهاست در حالی که همسرانشان (یونس و جان) به صفحه کامپیوتر خیره بودند.

کتاب:

 fluid mechanics

ممنون از ایشون

منتظر شما هم هستم

یاعلی

بی سرزمین تر از باد




کلمات کلیدی :

پیشکش او که ....!

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/9/13 7:9 عصر


     یه مدّت بود تمام دیوار نوشته ها و جمله هایی که پشت ماشینها و کامیون ها نوشته بود رو توی دفترم یادداشت میکردم. خیلی برام جالب بود.

     اما حالا چند وقته که تصمیم گرفتم هر چی کتاب دستم میاد، قسمت تقدیم به .... رو دقیق تر بخونم یه جوری به قول دکتر شادرو تحلیل محتوا کنم. خیلی از نویسنده خیلی ساده و معمولی و کلیشه ای کتابشون رو به کسی تقدیم کردن، بعضیا فقط تشکر کردن و اصلا کتاب رو به کسی تقدیم نکردن، بعضیا هم در قالب خیلی نو و تازه و سرشار از لطافت کتابشون رو به کسی هدیه کردن. یکی به استادش، یکی به یکی از ائمه، یکی به مادر یا پدرش، یکی به خانواده اش، و ....! واقعا خوندنی ان! همه این تقدیمی ها رو توی دفترم یادداشت کردم. یه کلکسیون مدل جدید برا خودم درست کردم.

     چند روز پیش رفته بودم یه مرکزی برای کار دکتر عبداللهی. توی سالن انتظار نشسته بودم تا نوبتنم بشه و برم به کارم برسم. کنارم یه کتابخونه کوچیکی بود. کتابهای جالبی توش چیده شده بود. خیلی گلچین شده و اختصاصی بودن. اولین کتابی که توجه ام رو به خودش جلب کرد کتابی بود بنام: "بسوی سیمرغ" بلند شدم و رفتم سراغش. اول از همه هم شروع کردم به خوندن تقدیم به .... کتاب! خیلی برام جالب بود. همون جا تند تند توی یه ورق کاغذ نوشتمش. فکر میکنم برای شما هم جالب باشه. اینجوری شروع شده بود:

    

     ـ همسر عزیزم؛

     این هدیه را از من بپذیر. این اوراق را ناچیز مگیر، که سخن از عارف بزرگ، عطار نیشابوری است. نوشته های من، آن ارج و مقدار را نداشت که به تو هدیه شود، خود را در سایه عظمت عطار کشیدم، آنگاه جرأت یافتم که آنچه فراهم آمده به تو تقدیم دارم. این هدیه نیست که به پاس شب بیدار ماندن ها، رنج کشیدن ها، سرزنش و ملامت شنیدن های تو، به پایت ریخته شده است. من جز آثار این خامه ناتوان، دیگر چیزی ندارم، که تو بتوانی، در برابر هم چشمان خود، به آن مباهات کنی.

    هر زنی از داشتن های خود بالید و به تو فخر و ناز فروخت و از زر و زیور و یاقوت و گوهر خود با تو سخن گفت، بگو: شوهر من جز قلمی شکسته ندارد و من به این فقر فخر می کنم. باشد که تو نیز این جبروت، دریابی و از نداشتن ها درد نکشی.

قاضی شکیب

    

     تا حالا توی این چند ده تا کتابی که بررسی کردم، متن بالا یکی از زبیاترین متنهایی بود که خونده بودم البته متنهای مربوط به تقدیمی ها!

     چند تا تقدیمی دیگه هم بود که نسبت به بقیه متفاوت تر بود که براتون می نویسمشون، دیگه قضاوت با خودتون!

     ـ تقدیم به دخترم لاله که در همکاری با من صمیمانه "دو دره" می کرد! (کتاب پس کوچه های فرهنگ، جامع ترین فرهنگ لغات شفاهی زبان فارسی؛ 15هزار اصطلاح، کنایه و تکیه کلام عامیانه، پژوهش و نگارش: حبیب الله پرچمی؛ استاد خوبم در درس ادبیات فارسی ترم اول دانشکده.....حضورش مستدام باد!)

     ـ تقدیم به آنان که هرگز "حقیقت" را به پای "وجاهت" قربانی نکردند. (کتاب چرا درمانده ایم؟ جامعه شناسی خودمانی، نوشته حسن نراقی)

     ـ خامه مشک سای من، گر بنگارد این رقم ... صفحه روزگار را، مملکت ختا کند (کتاب فاطمه(س) تجلّی غیب، نوشته محمد باقر نحوی)

     ـ به آنکه از شک نمی هراسد، به آنکه در جستجوی چراها خستگی نمی شناسد، حتی به بهای رنج مُردن. به آنکه بر سر دو راهی دادن یا ندادن زندگی است تقدیم. تقدیم از سوی زنی به همه زنان(کتاب نامه به کودکی که هرگز به دنیا نیامد، نوشته اوریانافالاچی، ترجمه داوود نوابی)

     ـ به یاد پدرم و برای مادرم (کتاب زبان، منزلت و قدرت در ایران، نوشته ویلیام بی من)

شما هم اگه چیز قشنگی پیدا کردید حتما برام بفرستید. منتظرم

یاعلی

مخلص همه؛ بی سرزمین تر از باد

 




کلمات کلیدی :

رفیقم رفیق بد!!!

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/9/11 10:22 عصر


هر فیلمی رو نمی بینم ولی نمیدونم چرا چند روز بود که همش وسوسه می شدم برم این فیلم رفیق بد رو ببینم. از طهماسب خیییییییییییییییییلی خوشم میاد. بازیاش رو دوست دارم. فقط بخاطر اون بلند شدیم رفتیم سینما. من می گفتم بریم رفیق بد، اون می گفت بریم توفیق اجباری! بالاخره زور من چربید و بلیط رفیق بد و گرفتیم. ساعت 12:30 بود ولی فیلم 14 شروع میشد. حالا اینکه چرا وسط روز بلند شدیم رفتیم سینما بماند! قرار شد تا شروع فیلم به کارای دیگه مون برسیم. اول که رفتیم یه تجدید وضو کردیم و یه نمازی خوندیم و بعدم رفتیم سراغ شکم. بعد از چند وقت هر دوتامون یه دلی از عزا درآوردیم! پول زیاد دادیم پاش و زیاد بهمون نچسبید! اینم بماند که چرا نچسبید! کلی زور زدیم تا ساعت شد 2:30.

فیلم شروع شد.

ماجرای دو تا رفیق با وفاست که از بچگی با هم بودن تا روزی که بازنشسته شدن و ...!

قصد ندارم که فیلم رو به نقد بکشم چون اصلا جایگاه یه منتقد رو هنوز پر نکردم که بخوام نقش اش رو بازی کنم!(به قول بچه ها: تف به ریا)

در کل فیلم بدون اشکالی نبود ولی تونسته بود در قالب طنز، احساسات بیننده رو به زیبایی و به ظرافت برانگیخته کنه. اساسا خیلی از محصولات سینمایی و تلویزیونی این مملکت خارج از وقایع روزمره زندگی آدما ساخته میشه! میخوام بگم که اکثرشون چیزی رو به نمایش می کشن که خیلی آرمانیه و در عالم واقع امکانش خییییلی کمه، اما در عین حال این مسئله ی به نمایش کشیده شده، مورد پسند بیشتر بیننده هاست. طوری که ایده آل ترین حالت ممکن رو به تصویر بکشن و مخاطب هم کلی خوشش بیاد. اما آیا واقعا اینطوریه؟ وقتی فیلم رو دیدم به داشتن یه رفیق ناب و واقعی حتی از نوع بدش غبطه خوردم. تا همین امروز که همنشینی با یه رفیق حقیقی رو تجربه نکردم ولی با دیدن این فیلم، یه آرزوی دیگه به هزاران آرزوی قبلیم اضافه شد.

اگه واقعا آدما بتونن اینجوری با کسی رفاقت کنن که دنیا گلستان میشه.

بعد از فیلم به بغل دستیم گفتم اگه بدونم و مطمئن بشم که میتونم یه همچین رفیقی واسه خودم پیدا کنم، دیگه زن چیه، شوهرم نمیکنم!!!

چه شیرینه که سعی کنیم طناب دوستی هامون رو اون قدر محکم ببافیم که حتی اگه یه روزی هم با همون طناب محکم خفه شدیم .....!

احتمالا فیلم رو که ببینید می فهمید چی گفتم وگرنه هیچی نمی فهمید!!!

نمی دونم چرا این روزا اصلا حال نوشتن ندارم مخصوصا .....! فقط برا اینکه به روز کرده باشم  نوشتم.

فکر کنم داره یه خبرایی میشه. برام دعا کنید!

یاعلی

بی سرزمین تر از باد




کلمات کلیدی :

ترنم حیاتم...!

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/9/8 11:9 عصر


تو ؛
یگانه راه رسیدن به زبیاترین نعمتی
برایم...!
ای پیام آور آرامش




کلمات کلیدی :

راه آسمانی...!

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/9/8 10:34 عصر


دل مرنجان که ز هر دل به خدا راهی هست

هر که را هیچ به کف نیست، به دل آهی هست




کلمات کلیدی :

ق ق ق ...!

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/9/8 10:19 عصر


قیامت قامت

و

قامت قیامت

قیامت کرده ای

ای سرو قامت

 




کلمات کلیدی :

جدا از پذیرش خانمهای بی حجاب معذوریم...!

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/8/26 6:58 عصر

بازم مث همیشه یه چیزی دیدیم و شروع کردیم به بحث البته منظور از بحث دعوا نیستا! چون توی پستای قبلی یکی از دوستان گفته بود که شما مطمئنید که با هم دوستید و انقد با هم بحث می کنید ؟! باید بگم که منظور از این بحثها، بحثا و نقدهای سازنده است(البته الکی دلمون خوشه)

بگذریم. بحث امروزمون این بود که:

هنوز به میدون قدس نرسیده بودیم، که یه چیزی توجه منو به خودش جلب کرد. یه مغازه خیییییلی بزرگ مبل فروشی و لوازم چوبی بود که سر درش نوشته بود: "از پذیرش خانمهای بی حجاب معذوریم"!

یه ذره که دقیق تر شدم، دیدم توش که پُر از خانوم بی حجاب و بدحجابه هیچ، تمام پرسنل و کارمنداش هم بی حجاب هستن! کلی با هم بحث کردیم با هم. من میگفتم آخه مگه مرض دارن اینو بزنن بالای در مغازه شون بعد هم خودشون که رعایت نمی کنن هیچ، تازه همه مشتری ها هم از نوع خودشون هستن! اصلا نمیخوام بگم که این جور افراد رو نباید جایی راه داد و ...! بیشتر روی سخنم با صاحبان این جور مغازه هاست که اگه واقعا کاری رو اجرا نمی کنن پس چرا باید هر روز مث تابلوی "وان یکاد" از زیر تابلویی رد بشن که دقیقا عکس اونو عمل میکنن. اصلا مگه اون کاسب دلش میاد بخاطر حجاب نامناسب، مشتری اش رو از دست بده. تازه به غیر از سود و فروش جنس اش (بعضا) بخاطر ... هم از اونا استقبال میشه!!!

بغل دستی ام گفت: نه بابا، این بیچاره ها از ترس مسئولین امر یه همچین تابلوهایی رو میزنن توی مغازه هاشون که یه وقت بهشون گیر ندن!

منم کم نیاوردم و گفتم پس این همه مغازه که هر دوتامون هم خیییلی زیاد می بینیمشون چی ان که اصلا هم همچین تابلوهایی توشون نمی بینیم، خیلی هم قشنگ دارن به کسب و کارشون می پردازن! اگه مسئولین امر قراره که به مغازه ها به این خاطر گیر بدن، باید به تمامی مغازه های شهر گیر بدن. اگه واقعا گیر میدن همه صاحب مغازه ها باید از ترس این تابلوی کذایی رو به مغازه شون بزنن. تازه اگه مسئولین امر واقعا انقدر ترسناکند که تابلو رو که میزنن هیچ، تازه باید خانومای بی حجاب رو راه ندن چون کافیه مسئولین اون تابلو رو ببینن ضمن اینکه صد تا خانوم بی حجاب توی مغازه اش وووول میزنن.

نه میخوام از مسئولین حمایت کنم نه میخوام بگم که نباید خانومای بی حجاب رو توی مغازه هامون راه داد و ....!

بیشتر حرفم اینه که اگه واقعا به کاری معتقدیم دست به کار بشیم. بابا چرا انقدر برا هم فیلم بازی میکنیم؟ تا کی میخوایم در برخورد با هر کسی، نقاب مخصوص اون آدم رو بزنیم به صورتمون و شروع کنیم به تعامل؟!! چرا خودمون نباشیم؟ تا کی خودمون نباشیم؟ کی میخوایم این صحنه رو ترک کنیم و از فریب بیشتر تماشاچیا استعفا بدیم وووووووووو.....!!!!!

آخرم بهش گفتم وقتی آدم این تابلوها رو میبینه اصلا نمی فهمه واقعا منظور صاحب مغازه چیه؟ نمیدونم منظور، معنای ظاهریه یا معنای باطنی؟ نمی فهمم که باید همون خواسته رو رعایت کنیم یا عکس اش رو!!!

تازه اینکه چیزی نیست. بعضی جاها که میریم پشت درشون نوشتن "از پذیرش افراد مجرد واقعا معذوریم" بعد از پست شیشه که دقیق نگاه میکنیم می بینیم هِه! اینجا که پاتوق مجرداست!


تازه اینم چیزی نیست، پشت در بعضی مغازه ها می زنن که "غذا تمام شد!" البته اینجا دیگه آدم مطمئنه که نوشته پشت در واقعا حقیقت داره!!!

اینا که هیچی، اینجا دیگه واقعا آدم میمونه این وجه تابلو رو بپذیره یا اون وجه اش رو!!!! اینجا دیگه نمیدونم با خانواده بریم، بی خانواده بریم؟ با کس و کار بریم؟ بی کس و کار بریم؟ مجردی بریم؟ دو تایی بریم؟ گلّه ای بریم؟ یا اصلا تنهای تنها بریم.


راستی در مورد "لطفا با بستنی وارد نشوید" هم دیگه شما یه چیزی بگین!!!

این دفه احساس میکنم خیلی پرت و پلا گفتم. یعنی همیشه که میگفتم ولی این دفه یه کم اوج گرفته!!! حتی بعد از پایان تایپ این زحمت رو به خودم ندادم که یه بار بخونمش و اشتباهات تایپی و نگارشی اش رو تصحیح کنم! در هر حال امیدوارم که دوستان نکته سنج اول ایرادات رو متذکر بشن بعد هم ببخشن دیگه!!!

یاعلی

بی سرزمین تر از باد

 




کلمات کلیدی :

یه کشف تازه!

ارسال‌کننده : بی سرزمین تر از باد ... در : 86/8/17 10:17 عصر

     همیشه با خودم می گفتم توی این سه سال و اندی ما همه جای این دانشکده رو دیدیم الّا یه جا خودم به شخصه توی اتاق تمام اساتید اقلا 10 بار سرک کشیدم تمام سرواخ سُمبه های سلف چه قسمت خواهرا و چه قمست برادرا رو دیدم توی آبدارخونه آقا مُراد به عبارتی آقا جبّار و آبدارخونه طبقه چهارم رفتم تمام کلاسا، آموزش، اتاق رئیس دانشکده، دبیر خونه، امور مالی، امور دانشجویی،دفتر بسیج چه خواهرا چه برادرا، انجمن اسلامی، جهاد دانشگاهی، کتابخونه(همه قسمتاش)، تحصیلات تکمیلی، انجمن علمی، سایت دانشکده، سالن ارشاد و شهید مطهری، کلاسای آموزش زبان انگلیسی، نگهبانی، اتاق آقای کاظمی(شارژر کارت غذا)، نمازخونه خواهرا و برادرا! انتشارات، کتابفروشی، امور شهدا و ایثارگران، نمایندگی نهاد رهبری، دفتر فصلنامه، کلاس دانشجوای فوق و دکترا، بخش نشریات و پایان نامه ها، مخزن، آسانسور، شورای صنفی و خییییییییلی سوراخای دیگه رو خودم با چشمای خودم دیدم و احیانا لمس کردم اما همیشه تو خُماری یه جای دانشکده مونده بودم که اونم خدا رو شکر سال آخری رفع شد

     همیشه دوست داشتم که این یه جا رو هم ببینم و از دانشکده بیام بیرون که یه وقت آرزو به دل نمیرم!

تا بالاخره این ترم دیدیم که شانس با ما یار بوده و مثل اینکه میتونم از این یه نقطه هم بازدید داشته باشیم

     تابلوی دستشویی خواهران جاشو با تابلوی دستشویی برادران عوض کرده بود. با اینکه اصلا نیازی بهش نداشتم ولی رفتم سراغش. می خواستم ببینم انقدر ارزش داشت که برای دیدنش لحظه شماری کنم یا نه! از پله ها رفتم پایین و دیدم به به!!! الکی نبود که همش می دیدیم همش سیل جمعیت بسمت راه پله ها در حرکته. ما هم اگه تو این سه سال یه همچین دستشویی ای می دادن بهمون، همش تو دستشویی بودیم. دستشویی نبود که باشگاه بود!

     جنازه ندیده بودیم که دیدیم، مونده بود دستشویی خواهران و برادران، که اونم بحمدلله دیدیم!!!

     چون میدونم که بقیه هم مث من بدشون نمیاد که فضا رو ببینن، عکسا رو میذارم که همه استفاده کنن


لازم به ذکر است که بقیه عکسا مورد داشت و علیرغم میل باطنی ام مجبور شدم از پخش شون منصرف بشم!

 




کلمات کلیدی :

<      1   2   3   4      >