
مسئلهي تلويزيون ورسانهي جمعي، يکي از مسائل مهم و قابل بحث است. طي چند روز گذشته دوستان آرا و نظرات خود را ارائه کردند که هر يک در جاي خود قابل تأمل و تأکيد است.
در دبيرستان و به طور کلي در مباحث رياضيات خواندهايم که: دو خط موازي هيچگاه به هم نميرسند و همديگر را قطع نميکنند. همچنين خواندهايم که دو خط متقاطع، در يک نقطه که همان محل تلاقي اين دو خط است بهم ميرسند. يادم هست که در درس فيزيک هم خوانده بوديم که از برخورد دو جسم يا شيء به هم انرژي آزاد ميشود. مثلا با برخورد دو تکه ابر به هم انرژي الکتريکي توليد خواهد شد. لازم است بدانيم که عالمان علوم اجتماعي بر اين باورند که تلويزيون نگاهها را موازي کرده است. واقعاً عبارت زيبايي است. موازي شدن نگاهها باعث شده است که خطوط نگاههايمان هيچگاه با هم برخوردي نداشته باشند. شايد اگر اثر تلويزيون بر نگاهمان اين گونه نبود و نگاهها متقاطع بودند و هر چند وقت يکبار با هم تلاقي داشتند، انقلابهاي فردي در همهي ما زودتر و مؤثرتر به وقوع ميپيوست که همين انقلابهاي درون فردي اثري ماندگارتر در ما داشت. ممکن بود از تلاقي نگاههايمان با هم نيروها و انرژيهايي توليد شود که نه تلويزيون و نه هيچ رسانهي ديگري و هيچ نيروگاهي قدرت توليد چنين نيرويي را نداشت. هدفم از بيان اين عبارات، حذف کامل رسانه و تلويزيون نيست. البته تکيه صرف به اين رسانه هم نا صحيح است. همواره تعادل و ميانهروي است که ما را در رسيدن به اهداف و مقاصدمان ياري ميکند. پس يادمان باشد که خطوط نگاهمان را کمي مايل تر کنيم تا منجر به برخوردهايي سازنده و جاودانه شود.
(بقول بچه ها:)
پ.ن:يادداشت من در وبلاگ گروهي سبزسرخ بود که مطالعه فرموديد!
پ.ن:اگه برا بعضيا تکراريه، بي زحمت بايد يه کم تحمل کنن، چون اين داستان ادامه دارد...!
پ.ن:بعضي از بچه ها احتمالا ميتونن حدس بزنن که چرا اينجا مطلب تکراري گذاشته شده! هر کي گفت...؟!
ارتباطات و توسعه يکي از چالشبرانگيزترين مباحث درعرصه علوم اجتماعي، اقتصاد، سياست و فرهنگ طي پنج دهه اخير در سطح جهان بوده است. مطالعات در اين زمينه بهخصوص پس از جنگ جهاني دوم مورد توجه صاحبنظران و انديشمندان و نيز کشورهاي تازه استقلاليافته يا در حال توسعه قرار گرفت. اين موضوع از آن روي اهميت و گسترش يافت که تکنولوژيهاي جديد ارتباطي اهميت فوقالعادهاي بهخصوص در توسعه اقتصادي پيدا کرد.
در دهههاي 50 و 60 نوعي خوش بيني نسبت به تاثير رسانهها در توسعه بهوجود آمده بود که عمدتا براساس الگوهاي غربي نوسازي ايجاد شد اما پس از آن (از دهه 80 به بعد) به کمک تحقيقاتي که در محتواي رسانهها و حوزه ارتباطات بينالملل انجام شد اين خوشبيني کمرنگ شد. با همه اين تفاسير، خوشبيني يا بدبيني نسبت به تاثيرات ارتباطات و وسايل ارتباط جمعي توجه و تاکيد بر اين موضوع را کاهش نداد و امروز بيشتر از گذشته اين مساله مورد بررسي و تحقيق قرار ميگيرد. در همين راستا آخرين تکنولوژي تاثيرگذار ارتباطات در سطح جهاني يعني اينترنت مورد توجه جدي قرار گرفته است.
مقاله حقير در روزنامه اعتماد ملي
سلام
خوبي؟
خيلي مخلصم، شما جطوريد؟
منم خوبم ولي هنوز مخلص نشدم
بهتره بگم مخلس
يعني در خلسه به سر مي بري؟!
نه يعني مخم يه جورايي به سمت لس شدن رفته اين روزا
اين روزا اصولا جاهاي ديگه آدم لس ميشه تو چرا مخت لس شده؟
خوب البته شما صحيح ميفرماييد ولي مخ بنده لستر از بقيه جاهام شده در اين برهه از زمان
شما در چه برهه اي بسر مي برين؟
برهه ي ظهور مکتب محموديه
هه! آقا رو! آدم تو اين برهه هم مخلس ميشه آخه
البته واضحه که آدم خيلي چيزا لس ميشه، مخ که جاي خود داره
منظورتون از خيلي چيزا چيه؟
در خصوص امور داخلي مواردي چون مسکن، سرمايه و . . . به سمت لس شدن رفته اند و در خصوص امور خارجي هم مواردي چون وجهه بين المللي و . . .
بگذريم
متشکرم
خواهش دارم، اميد است که خدا همه چيزهاي لس شده را به شما بازگرداند
خيلي مخلسم
ما بيشتر
اي بابا کمتر و بيشتر نداره که جانم
پس چي داره جونم؟
حالا بعدا عرض ميکنم، فعلا اين مباحثه طاقت فرسا حسابي خستم کرده
بقول بچه ها خسته نباشي دلاور
خيلي مخلسيم حاجي
يا علي مدد سيد
مرسي
باي باي
سي يو سون
سي سي يو
نگو دلم ريخت
اوکي، آي سي يو
اوه
حال داري يو؟
به قول ترکها گربان سنه
خيييييييلي مخلسي
خييييييييلي ممنونم
جفنگ گفتنم خيلي حال ميده نظر شما چيه؟
تا جفنگش چي باشه
باشه
خدافس
فس
س
.
س
فس
خدافس
از آدمايي که در همه حال
سعي مي کنن خودشونو سوسک معرکه کنن
متنفرم!
مخصوصا تو
خرس مهربون

ميگن اينجاها يه خبراييه...!
ما که بخيل نيستيم
ايشالله که مبارکه

لعنت به تو...!
با شروع روزهاي کاري سال جديد، صحبت هاي زيادي درباره تغييرات و جابه جايي هاي تازه در دولت مطرح شد و اين طرف و آن طرف زمزمه هايي جدي درباره آغاز موج تازه يي از تغييرات در سطوح بالاي مديريتي شنيده شده است. يکي از اين صحبت ها، زمزمه هايي است که پيرامون تغيير رياست دانشگاه علامه طباطبايي به گوش مي رسد و اين روزها گمانه رفتن صدرالدين شريعتي از اين دانشگاه را تقويت مي کند اگرچه غالب تحليلگران آشنا به وضعيت دانشگاه ها، بر اين عقيده اند که با توجه به پشتوانه حمايتي شريعتي در وزارت علوم، هر گونه تغيير احتمالي منوط به پيشنهاد پست بالاتري به رئيس دانشگاه علامه است. در اين ميان مطرح شدن غيررسمي نام شريعتي براي جايگزيني پورمحمدي در وزارت کشور، تغيير رياست دانشگاه علامه را محتمل نشان مي دهد. اگرچه خود شريعتي چند ماه پيش در گفت وگو با اعتماد رفتنش به وزارت کشور را قوياً تکذيب کرده بود و اين احتمال را منتفي دانسته بود. با اين حال با توجه به شرايط، وقوع احتمالي اين اتفاق، صددرصد غيرممکن نيست و کسي نمي تواند با قطعيت کناره گيري رئيس دانشگاه علامه را از رياست دانشگاه علامه و ترفيع او را به مقام وزارت کشور منتفي بداند.
پس از برکناري آيت الله عميدزنجاني از رياست دانشگاه تهران، تابوي تغيير رياست روساي بانفوذ دانشگاه هاي مهم کشور شکسته شد و ديگر رئيس روحاني يکي ديگر از مهم ترين دانشگاه هاي پايتخت بيش از پيش مورد توجه قرار گرفت.
اين دو سه روز اخير بد جوري مريض شده بودم
اصلا نميتونستم با کسي حرف بزنم يا جواب کسي رو بدم
(5شنبه 15 فروردين)
بر عکس توي اين حال بدمون کلي مهمون اومد خونه مون
شاطر جعفر و خانواده اش
آدم و حوّا
خانوم مهندس و همسر محترم و دختر کوچولوي گلش زهرا خانومي
قرار بود که فرداي اون روز خانوم مهندس اينا حرکت کنن به سمت تبريز
شب رو خونه ما بودن که صبح زود برن به ديار ترکان
انقدر حالم خوب نبود که حتي حال نداشتم زهرا رو بشونم روي پاهام و حال و احوال کنم باهاش
صبح هم که داشتن مي رفتن متاسفانه خواب بودم
آخه شب با آبجي شاطر جعفر تا ساعت 2 بيدار مونده بوديم
خلاصه گويا صبح قبل از رفتن شون زهرا خانومي به مامانم پيغام داده که
اين عکس رو بديد به فلاني و بهش بگيد اصلا ناراحت نباشه، ايشالله که زود خوب ميشه.
منم که الان خييييييييلي ازش دورم و نميتونم يه ماچش کنم گفتم که از اينجا ازش تشکر کنم
زهراي مهربونم دستت درد نکنه
شايد از دعاي تو بود که خيلي زود خوب شدم خانوم گل
* لازم به ذکره که زهرا بانو همون روز صبح عکس رو نميدونم از کجا قيچي کرده و گذاشته برا من...!
[فکر کنم تابلو باشه که کسالت دارم وحشتناک...! ]

دوستت دارم
اندکي اما طولاني
...!
(براي يک دوست قديمي ِ ...)
امروز 3شنبه
روز طبيعت و به قول بچه ها، روز سيزده بدر
دوست دارم هر روز مث ديشب اون جمله لعنتي رو
که هميشه موقع گفتنش قفل ميکنم رو بهش گوشزد کنم اما نميتونم...!
در هر حال
بگذريم!
صبح مث هميشه دير از خواب بيدار شدم و مث هميشه با صداي ويز ويز تلفنم!
آخرِ همه صبحونه ام رو خوردم و ...!
خييييييلي پَکر بود بازم مث هميشه
بچه ها بهم ميگن افسردگي گرفتي!!! البته نه مث هميشه (يه کتک مفصل طلب شون)
تا ظهر برا خودم چرخيدم تا ساعت شد 3
مث هميشه و مث روزاي ديگه عيد بايد ساعت 3 و نيم خودمونو ميرسونديم بيمارستان، پيش پدربزرگ
هوا خيلي دو نفره بود! تميز و دلچسب، باروني...!
اولين بارون در سال نوآوري و شکوفايي
بخش آي سي يو بيمارستان امروز شلوغ تر از روزاي ديگه
خيلي ها سيزده شون رو اونجا در کردن
خلاصه، برگشتيم خونه و بر خلاف سالهاي گذشته
که همه بر و بچه ها خونه ما جمع ميشدن، قرار شد که همه برن خونه دايي اينا
نميدونم چرا اصلا حوصله نداشتم برم خونه شون
با اينکه جز معدود جاهاييه که هميشه با علاقه و رغبت بيش از حد ميرفتم و ميرم
همه دسته جمعي رفتن اونجا و من تنها خونه موندم
ناگفته نماند که بابامم خييلي ازم دلخور شد
ولي خودش متوجه شد که در نيامدن، حق با من بوده
ساعت نزديکاي 1 شب بود که هنوز تنها بودم
البته تنها که نه ... (خودم و خودش و خودت)
زنگ زدم که ببينم کجان، بابا گفت توي پارکينگيم الان ميايم بالا، در رو باز کن.
حنان اينا هم باهاشون اومده بودن
وقتي رسيدن بالا يهو همه شون با هم رو کردن به من و همه با هم گفتن
جات خالي، دايي برات يه فالي گرفت که همه ازش متعجب شده بودن
گفتم حالا چي بود فالم؟
مامانم گفت: توي کيفمه، برو برش دار
وقتي يادداشت دايي رو خوندم، به همراه عيدي که ضميمه اش کرده بود،
دوست داشتم کنارم بود و محکم مي فشردمش و مي بوسيدمش
يک بغضي کرده بودم که نگو
حالا با اين حالم، همه بچه ها اومدن ببينن عکس العمل من چيه!
زدم زير گريه
يه لحظه دلم بيشتر از قبل گرفت اما ...!
خيلي دوسِت دارم دايي
اميدوارم سايه ات بر سر ما و خانواده دوست داشتني ات مستدام بماند!
اينم دستنوشته دايي عزيزم:
هو الباسط
از دست غيبت تو شکايت نمي کنم
تا نيست غيبتي، نبود لذت حضور
ايام به کام و دولت پايدار
در غياب ... عزيز و تسهيم ابيات در تفأل به ديوان حافظ،
بيت فوق روزي اش بود.
بالاخره گفتم
اما قبل از اينکه جوابي بگيرم خوابم برد
ولي صبح که اومد بيدارم کرد....!
ديگه ميخوام امشب قبل از اينکه بخوابيم بهش بگم
جمله اي رو که تا به حال توي عمرم به هيچ کس نگفتم و نخواهم گفت...!

سيزده به در، چارده به جاش
بخوره به اون سينه من درد و بلاش
قرار بر اين شده که يه وبلاگ بزنيم با تعداد نامحدودي نويسنده
با موضوعات دلخواه نويسنده ها البته با مسئوليت خودشون
با هر فکر و انديشه،چپ، راست، مايل، عمود و ....!
سياسي، اجتماعي، مذهبي، غيرمذهبي، علمي، غير علمي و ....!
هزار توي ما قرار است عرصهي اختلاط ديدگاه هاي مختلف، متنافر و حتي متقاطع باشد.
مينويسيم براي تجربهي با هم انديشيدن، گهگاه هم ممکن است نوشتهاي از هزار تو بيرون آيد که لايق تحسين باشد.
اين حلقه پذيراي هر آنکس که دغدغههايش هزارتويي است، خواهد بود.
با حقير تماس بگيريد و اعلام آمادگي بفرمائيد
البته نکته قابل ذکر اينه که ديگه توي ولايت پارسي بلاگ چادر نميزنيم
و ميريم يه جاي خوش آب و هواتر!!!!!!!!!
ميخوام يه چيزي بگم
ولي تا الان نتونستم خودمو راضي کنم گه بگم
شاعرم بهم گفت: .... را در پستوي خانه نهان بايد کرد...!
نام: | |
ايميل: | |